نگارش:فاطمه رحيمي
اراده انسان از دیدگاه وجودشناسی
وجود اراده در انسان یعنی مرید بودن انسان امری فطری، وجدانی، بدیهی و بی نیاز از اثبات است زیرا هر انسانی باالوجدان می یابد که گاه کششی در اوست که او را به سوی انجام برخی امور می کشاند و در نهایت آنرا انجام می دهد به عبارتی دیگر گاه می خواهد که امری را انجام دهد و انجام می دهد و گاه نمی خواهد انجام دهد و آنرا انجام نمی دهد این حالتی که در او پدید می آید و مقدمه قریب فعل است اراده نامیده می شود.
صدرالمتألهین نیز در بداهت تصدیق به وجود اراده در انسان می گوید: اراده و کراهت در ما از امور وجدانی مانند سایر وجدانیات (مثل درد و لذت) است به گونه ای که شناخت جزئیات آنها آسان است زیرا علم به آنها به وسیله عین حقیقتشان که در نزد هر مرید و مکرهی موجود است حاصل می شود پس ما اراده را به علم حضوری ادراک می کنیم.
اما از آنجا که حق تعالی علت تامه جهان و جهانیان است پس انسان معلول آن علت تامه است و فعلش نیز در نهایت منتسب به آن علت تامه است اما اراده واجب تعالی به فعلی تعلق می گیرد که از روی اراده و اختیار از انسان صادر شود با وجود آنکه آثار و کارها هم به خدای تعالی نسبت داده می شود و هم به صاحبان آثار و افعال لکن در عین حال هر چه نیکی و زیبایی و کمال و سعادت است همگی از خدای تعالی است و خدای تعالی به نیکی ها و زیبایی ها و کمال ها و سعادت ها اولی تر است تا صاحبان آثار و افعال و هرچه بدی و زشتی و نقص و شقاوت است به خود صاحبان آن اعمال بازمی گردد و اینان به آن بدی ها و زشتی ها و نقص ها و شقاوت ها اولی ترند تا خدای تعالی زیرا او صرف الوجود است و صرف کمال و جمال است و اگر چنین نباشد باید ترکیب در ذات را قائل شویم و بگوییم که ذات حق تعالی مرکب است از وجود و ماهیت و لازمه ترکیب آن است که امکان به دایره وجوب راه یابد.
مثال: هنگامیکه شعاع آفتاب بر صفحه آیینه می افتد و نور از آیینه به دبوار منعکس می شود این نوری که بر سینه دیوار است از خود آیینه نیست زیرا آیینه نوری ندارد و در عین حال از خود آفتاب و از چشمه خورشید هم نیست بلکه نور دیوار از نور آفتاب آیینه است اگر کسی آفتاب را ببیند و آیینه را نبیند گوید از آفتاب است و دیگری که فقط آیینه را ببیند گوید از آن است و کسی که هر دو را می بیند حکم می کند ذاتاً متعلق به آفتاب است و بالعرض متعلق به آیینه است.
آیاتی از قرآن گویای این حقیقت است « و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی » « و ما تشاؤن الا أن یشاء الله» « و ما اصابک من حسنه فمن ا... و ما اصابک من سیئه فمن نفسک ». در آیه اول نسبت رمی را به رسول خدا نسبت می دهد و می فرماید« اذ رمیت » در عین حال این نسبت را از او سلب کرده « و ما رمیت » و به خدا نسبت می دهد و در آیه دوم مشیت انسان ها را وابسته به مشیت خدا می داند و در آیه سوم منشأ حسنات و سیئات را خداوند و در عین حال منشأ سیئات را نفس آدمی می داند.
آیات دیگری که دلالت بر این مفهوم می کند « اگر خدا می خواست هر آیینه همه اهل زمین ایمان می آوردند آیا تو می خواهی مردم را به جبر و اکراه مومن کنی »(یونس:99)
« اگر خدا برای شما نفعی یا ضرری را اراده کند چه کسی می تواند مانع او باشد » (فتح:11)
« ما راه هدایت را به انسان نمودیم شاکر شود یا کفران ورزد » (انسان3)
« چون از حق روی برتافتند خداوند هم دلهایشان را از حق برگردانید » (صف:5)
در جریان مصاحبت موسی و خضر در حکمت سوراخ کردن کشتی می گوید: « من اراده کردم که کشتی را معیوب کنم » و در کشتن پسر می گوید: « ما چنین خواستیم » و در بنای دیوار می گوید: « پروردگار تو اراده کرد ».
امام صادق(ع) در روایت ابی بصیر می فرماید: کسیکه گمان کند خیر و شر به خدا باز می گردد بر خدا دروغ بسته است و کسیکه گمان کند که خیر و شر بدون خواست خدا انجام می گیرد خدا را از سلطنتش بیرون برده است منافاتی نیست.
رسول اکرم(ص) در روایتی می فرماید: خیر ابتدا از من به سوی تو روان است لکن شر و سیئه ابتدا و بالذات به خودت منسوب است و ثانیاً و بالعرض به خداوند. آن شری که از خدا می رسد جزای اعمال اختیاری خود انسان است و از همین مقوله است هدایت و اضلال خداوندی که اضلال خدای سبحان نتیجه فسق و گناه خود انسان است.
علم خدا
1.خداوند از همه چیز آگاه است
2.علم الهی نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر
پس حوادث و کائنات جبرا و قهرا باید به نحوی واقع شوند که با الهی مطابقت داشته باشند
علم الهی علمی فعلی وایجابی است یعنی معلوم از علم سرچشمه میگیرد نه علم انفعالی
که علم از معلوم ریشه بگیرد
علم الهی علم به نظام است قضای الهی یعنی علم به نظام به وجه خیر و احسن 0
علم الهی علم به همین نظامات است و به طور مستقیم و بلاواسطه نه به وقوع حادثه ای
تعلق می گیرد ونه به عدم ان 0علم به صدور معلول از علت خاص آن است وآن طور در عالم علمی است در عا لم واقعی است 0
پس انسان که دارای قدرت اختیار است خداوند از ازل می داند که به مو جب اراده و اختیار خود اطا عت یا معصیت می کند یعنی آن چه در عالم عینی هست درعلم او هست وآن عمل به اراده واختیار خود شخص است
پس اگر انسانی که در نظام تکوینی آزاد و در نظام علمی هم آزاد باشد و کاری را به جبر کند علم خدا جهل است وجهان با همه نظامات از مراتب علم خداوند است
در این مرتبه از علم ، علم و معلوم یکی است نه دو تا ، تا در آن انطباق و عدم انطباق علم با معلوم فرض شود آن گاه گفته شود اگر چنین شود علم خداوند ، علم واگر چنان شود جهل خواهد بود.
حق تعالی علت همه موجودات اعم از جزئیات و کلیات است و چون حق تعالی علم به ذات خود دارد و مبری از ماده و مکان و زمان است و آنچه مادی است گرفتار در زمان و مکان و ماده است تا علم به چیزی پیدا کند و خداوند هیچ مانعی برای علم او نیست پس علم به خود دارد و علم به علت، علم به معلول یعنی جهان و مخلوقات را به دنبال دارد.
برهانی دیگر: واجب الوجود بالذات، واجب من جمیع الجهات است و هیچ جهت عدمی و نفس در آن راه ندارد پس وجود محض است و کمالات و خیرات که شئونات وجودی هستند به آن بر می گردد و اگر چیزی از او پنهان باشد یعنی جهت فقدان و عدم در ذات او راه یافته است.
علم خداوند علم اجمالی است یعنی بسیط و واحد است چون وجود ذات بسیط یکتای حق عین علم به ذات خویش است و کشف تفصیلی است زیرا حق از مشاهده خود تمام مراتب موجودات را طولی و عرضی از ازل تا ابد مشاهده کند.
از امام کاظم(ع) سوال شد: علم خدا چگونه است؟ فرمود: دانست و خواست و اراده کرد پس مشیت او از علمش و اراده او از مشیتش نشأت گرفته است و اینها قبل از وجود تفصیلی شان و ترکیب خارجی شان در زمان مقدر شده اند پس خدای سبحان با علمش اشیا را قبل از هست شدنشان در خارج می داند و با مشیتش صفات و حدود آنها را و انشای آنها را قبل از ظهورشان در خارج می شناسد و با اراده حقیقت اشیا را از رنگها و صفاتشان از هم جدا می سازد « اذا قضی امراً فانما یقول له کن فیکون » (بقره117)
پس اراده عبارت است از علم فاعل به وجه خیر و حسن.
براهینی بر اثبات اراده و علم مطلق خدا
برهانی دیگر: هیچ موجود ممکنی نیست حتی افعال اختیاری آنها مگر آنکه فعل واجب الوجود بالذات بوده و بلا واسطه یا به یک واسطه یا به چند واسطه ومعلول واجب بالذات است.
برهانی دیگر: معلول نسبت به علتش وجودی رابط و غیر مستقل دارد و مستلزم وجود علت است پس وجودات امکانی نسبت به وجود واجب تعالی جز ربط محض چیزی بیش نیستند پس در دار هستی جز یک وجود واحد مستقل نداریم که این وجودات رابطی به او تقوم دارند و ذات اشیا صفات و افعال او –جل جلاله- هستند پس خدای تعالی فاعل قریب هر فعلی و فاعلش است.
هر فعلی از هر موجودی صادر شود از آن جهت که امر وجودی است و ظهور آثار وجود است خیر است و شر امر نسبی است ظلم از آن جهت شر و قبیح است که مانع وصول نفس ناطقه ظالم و مظلوم به کمال خویش می باشد اما نسبت به قوای وهمیه و غضبیه و قوای جسمانی ظالم، مثل قدرت بازوان در فرود آمدن ضربه یا عوامل و ابزار طبیعی مثل بریدن شمشیر، کمال است.
همه موجودات از حیث ذاتشات خیرند لکن گاهی بالعرض متصف به شریعت می شوند مثل ظلم و قتل عدوانی. پس این امور در ذاتشان شر نبوده و از خیرات وجودی هستند و نیز نسبت به اشیای طبیعی بلکه قوای حیوانی یا طبیعت موجود در انسان خیرند و شر بودن آنها تنها نسبت به قوه شریفه عالیه عقل است که شأنش از نظر سیر تکاملی این است که حاکم بر قوای تحت آن ( قوه غضبیه و قوه شهویه ) باشد و خاضع و محکوم آنها نباشد اما آنچه به خدا منتسب است از جهت وجودی آن خیر است نه از جهت اعتباری آن.
جبر بدیهی البطلان است
اگر کسی بگوید مسئله اختیار در افعال وجدانی است و برهان بر بطلان بدیهی، بدیهی البطلان است زیرا اینکه گویی فردا این کنم یا آ ن کنم با حکم وجدان این دلیل اختیار است و هیچ احتیاج به برهان و تذکر نیست اینکه ما خود را برای کاری در فردا آماده می کنیم و از کسی تقاضای کار کرده و از دیگران وعده و قول می گیریم و بر تخلف آنها از وعده و قولشان مؤاخذه و مجازات می نماییم و اعمال را قسمت به نیک و بد می کنیم بالطبع و بر بد ملامت و مجازات و کیفر مقرر داشته و بر نیک مدح و حسن و جزا و بر بد کیفر و عقاب معین می کنیم و اینکه از کارهای زشت خود شرمنده می شویم و عذر می خواهیم البته باید همه آن افعال اختیاری باشد زیرا هیچ عاقلی بر فعل مجبور و مضطر شرمگین نشود و کسی بر کار اضطراری کیفر مقرر نکند و چون این امور بالفطره و بالطبیعه در میان بشر هست پس بالطبع و بالفطره و بالوجدان فعل او اختیاری است. و نیز بعثت رسولان و امر و نهی انبیا و سفیران حق همه مبتنی بر مختار بودن انسان است.
برهان: با اینکه عمل با اراده و اختیار از بنده است لیکن وجود او از خداست و چون وجود منشأ خیر است نه شر و منشأ شر عدم است پس اعمال خیر خلق از خداست و شر از عدمیت آنها.
اعمال و آثار عبد و اراده او در دنیا و جزای عمل و هر چه بر آن مترتب است از ثواب و عقاب در آخرت، همه به ترتیب سببی به ضروره واقع شود و منتهی به اراده ازلی حق باشد و اگر عملی نیک باشد جنبش و حرکت او به سوی اقلیم کمال است.
اراده خداواختيار انسان ازديدگاه فيلسوفان متكلمان ومحدثان
ابتهاج به شئ و حب و رضاي به ان شئ و درك ملايمت و خير است يا به طور واجب و يا ممكن يعني مبتهج بالذات عين مبتهج باشد يا غير ان هرجا وجود باشد كمالات و خيرات وجودي با ان همراه است وهرموجودي علم وعالم معلوم است پس مبتهج و مبتهج و ابتهاج يكي است وهروجودي علم وعالم ومعلوم است به عبارت ديگر وجود عين خير است و خير عين كمال است پس بهجت وشادي ورضاي موجود واجب در برابر انجام فعل ايجاب ميكند اراده اش عين حب و رضايش باشد.
پس اراده و قدرت و علم هم مثل وجود دارای مراتب و مظاهر مختلف است علم خداوند به ذات خود علم به جميع اشياءاست ومرتبه اي از مراتب علم را فاقد نمي شود و چون اراده واجب عين علم اوست علم حق به ذات خود و به اشياء همان اراده اوست به اشيائ به نحو تفصيل اراده اش تعلق مي گيردوچون جميع موجودات درسلك يك وجود واحدند و حقيقت وجود واحد به وحدت اطلاقي شخصي است جميع مراتب وجود، مراتب علم و قدرت و اراده حق اند.
انسان وقتي شوق به انجام عملي داشته باشد انگيزه وداعي براي انجام آن پيدا مي كند و اگر مانعي در كار نباشد آن را انجام مي دهد اما در مورد خداوند اراده كيف نفساني نيست كه به دنبال شوق عامل به عمل شود بلكه اراده همان عشق به ذات خود و ظهور شئون وجودي اوست كه منشاء انجام كار مي شود.
اماميه از جمله شيخ مفيد اراده خدا را نفس فعل او و امر او به فعل حسن مي داند يعني اراده را و خداوند هرگاه بر انجام كاري اراده كند يعني چون اراده كند چيزي آفريده شود انجام مي شود و خلق او بايد آنچه را كه او مي خواهد اطاعت كند اين مقام تشريع است كه شريعت الهي يعني امر و فرمان به اطاعت از فرامين و تعاليم او.
حكما مي گويند قادر كسي است كه اگر خواهد از روي علم و اراده كار مي كند و اگر نخواهد نكند چون در واجب الوجود بالذات معنا امكان راه ندارد كه بگوييم ممكن است كاري بكند و ممكن است نكند مثل متكلمين كه چنين عقيده اي دارند زيرا واجب الوجود از جميع جهات واجب الوجود و بالذات است و خواست و مشيت او ازلي و عين ذات وي است و هيچ گاه خواست او به نخواستن مبدل نمي شود.
اگر كسي بگويد خدا در مرتبه ذات اراده ندارد يا بايد بگويد علم و قدرت كار اراده را انجام مي دهد پس چون علم و قدرت عين ذات حق و كافي از براي صدور اشياء است پس سلسله علل و معاليل بايد به ذات واحد منتهي شود.
يا آنكه اراده صفت فعل است پس بايد معلول حق باشد و حق مرادي باشد كه فعل از او صادر شود در حالي كه نظام وجود در سلسله طولي و عرضي و در سلسله زمان دليلي است بر اينكه فاعل آنها موجودي صاحب اراده است و علم و قدرت به تنهايي كافي از براي صدور اشياء از حق نیست. پس موجودات بعضي مقدم بر بعضي ديگر و برخي مؤخرند و برخي در قطعه اي از زمان و برخي در قطعه ديگر از زمان واقع شده اند پس در حق تعالي جهتي غير از علم و قدرت موجوداست پس اراده عين ذات حق است و از طرفي اگر فاعل مختار و مستقل باشد و اراده عين ذات او نباشد پس مختار و مستقل نخواهد بود و يعني چيزي غير از ذات او كه واجب الوجود بالذات است و وجود صرف و مستقل من الجميع جهات است خواهد بود و جهات امكاني در آن راه پيدا خواهد كرد پس اراده او هم شرايط و محدوديتهايي وابسته خواهد بود و اگر فعل خداي تعالي بر وجود شرط يا صفت و اراده يا مصلحت متوقف باشد فاعل مجموع اين شرايط خواهد بود نه صرف خداي تعالي.
از طرفي اگر كسي بگويد فاعل داراي اراده و مشيت حق تعالي است و اين اراده و مشيت حادثه است يعني متأخر بر ذات خداوند است پس ذات او در معرض حوادث واقع مي شود و اگر بگويد قديم است مي گوييم يا اراده زائد بر ذات يا عين ذات است اگر زائد بر ذات است پس لازم مي آيد تعدد قدما و اگر عين ذات باشد قول درست و صحيح همين است .
انسان وقتي انجام كاري را اراده مي كند در تحقق آن نيازمند پيدايش مراتب شوق، ميل و قدرت حركت اعضاء و رفع موانع بعد از مرتبه علم و حب است اما خداوند چون از جهات امكاني مبرا است در تحقق مراد منزه از شوق، ميل، ابزار و رفع مانع است و حق تعالي كه موجود مجرد بحث بسيط است و قدرت او بي نهايت است در تحقق مراد بي نياز از اينها است البته در مرتبه صقع ذات نفس انسان يا در مرتبه ذات حق، اراده عين علم و حب است و در مرتبه خارج از ذات نفس انسان به شوق، ميل، عزم نيازمند است.
خداوند هرچه را اختیار كند اراده می کند و هرچه را اراده كرده باشد نه جبري است نه چيزي در او تأثير مي گذارد چون جز خدا در مقابل او پوچ و باطلند و به قول ملاصدرا ربط محض و تعلق به او هستند و استقلالي از خود ندارند. كه بخواهند در او تأثير بگذارند فعل او از روي حب ذات و ظهور آثار ذات كه تجلي ذات است صادر مي شود .
حق تعالي وجود محض است و وجود عين خير است و ادراك خير ابتهاج و التذاذ است و از طرفي خير مطلق، جواد، كريم، رحمان و رحيم است و از او جز خير صادر نمي شود پس چرا در نظام خلقت درندگان و گزندگان و سيل و زلزله كه مايه نابودي است آفريده شده است چرا عده اي كور و كر آفريده شده اند.
نقصان و كمبودها از عدم قابليت قابل است نه امساك و عجز فاعل. اگر كسي نابينا آفريده شده نطفه او در اثر علال و عوامل عارفي، استعداد بينايي را از دست داده است. نظام هستي نظام علت و معلول است و سنت خدا بر آن جاري و لاتغير است. پس نابينايي او با توجه به علل خودش امري ضروري و بر طبق نظام آفرينش است. نظام آفرينش را بايد به طور مجموعي و كلي ملاحظه كرد نه جزيي و موردي. و شروري كه منشاء امور عدمي هستند مانند سيل، زلزله و گزنده نسبت به شيء و يا اشياء معيني شر و بد هستند مانند نيش و زهر گزندگان براي انسان.
واجب الوجود بالذات واجب من الجميع الجهات است و در دار وجود بايد وجود بالذات و در علم بالذات و در اراده، اراده بالذات بدون نقصان وجود داشته باشد. و اراده الهي هم بايد اراده مطلق باشد اما چون اصل عليت اصلي مسلم و پذيرفته شده است و جز خدا ممكن الوجود و معلول او هستند و از آنجا كه خداوند از ديدگاه حكما هم علت ايجاد موجودات و هم علت بقاي انها هست از همه اشياء عالم از حيث ذات آثار وجودي نيز متعلق به خداست پس موجودات هم در ذات و هم در افعال متكي به حق هستند و خدا هم علت وجودشان است و هم آثارشان و اين رابطه طولي با فاعليت انسان در كارهايش دارد.
از آنجا كه ذات حق واجب از جميع جهات است و وجود صرف و بدون هرگونه نقص و عدم و شائبه است پس علم، قدرت، اراده نيز عين ذات اوست و صفت فعل او محسوب نمي شود تا تقدم و تأخري در شئونات وجودي خداوند پيش بيايد و چيزي زائد بر ذات او نيست ذات واحد است و از نظر شئونات وجودي که تجلی وجود حق و مظاهر حق (جل) هستند به عالم و قادر و مرید تعبير نمي شود.
اراده خداوند بر اين تعلق گرفته است تا در دايره هستي سلسله اي از علل و معاليل واسطه شوند تا امري وقوع بپيوندد.
ما اصابك من حسنه فمن الله و ما اصابك من سيئته فمن نفسک
هر حسنه اي كه به تو مي رسد از جانب خداست و هر بدي و رنجي كه به انسان مي رسد از نفس خود اوست.
اينطور نيست كه انسان دست بسته است بلكه خير ابتدا از خدا به سوي بنده روان است. و شر و بدي اولاً و بالذات به خود انسان منسوب است و ثانياً به خداوند آن شري كه از خدا مي رسد جزاي اعمال اختياري خود انسان است. پس خداوند اسباب و علل و شرايط لازم را براي انجام خيرات و نيكي ها آماده كرده است و انسان به كمك اين عوامل و اراده به خير و نيكي مي تواند به تثبيت عمل خير اقدام كند و در غير اين صورت اگر اراده اش به بدي و شر تعلق گيرد مسئول عمل خويش است چون از اسباب و شرايط در راه درست استفاده نكرده است .
آرای اشا عره
1- خداوند مرید است
2- اراده ازلحا ظ وجود شناسی صفتی موجود ،قدیم و قا یم به ذات وزاید بر ذات است
3- مبنای اشاعره دراراده ، مبنای آنها دربقیه صفات ازلی خدای سبحان است
اشاعره دربیان اراده خداوند از نظر معنا شناسی تقریباٌ یکسان سخن گفته اند واراده راامری می دانند که یکی از دو طرف فعلی را که امکان وقوعش هست تخصیص می دهد
پس محصل نظریه متکلمان اشعری رامی توان این گونه بیان کرد :
1- اراده صفتی تعلقی واضافی است
2- اراده صفت تخصیصی است که از سویی قدرت قادر را متوجه به یکی از دو طرفی که نسبت به قدرت مساوی هستند می کند واز سوی دیگر مخلوق را از حا لت تساوی خارج کرده به یک طرف متوجه می کند
ارای معتزله
1- نفی اراده که به واصلیه میرسد
2- اثبات اراده حادث وبدون محل
3- اثبات اراده هم در مقام ذات وهم درمقام فعل
همان طور که در بیان ارای معتزله درباره اراده خدا از نظر وجود شناسی اختلاف است از نظر معنا شناسی هم اختلاف است
1- علم به فعل قبل از ایجاد به مصلحت یا منفعتی که درفعل است و ان به بندگان بر می گردد
2- ارا ده فعلی خدا اگر به امور تکوینی تعلق گیرد عین فعل واگر به امور تشریعی تعلق گیرد امر به فعل است
3- اراده خدا فیض اوست
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر