۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

چکیده مقاله عشق و عقل در اثار مولوی

نگارش:فاطمه رحيمي
چکیده
پایه اصلی مسلک و طریقه عرفانی مولوی همین عشق است. غزلیات آتشین مولوی که در دیوان کبیر اوست یک پارچه عشق و جذبه و حال است، مثنوی شریف از آغاز دفتر تا پایان مجلد ششم سراپا بر محور عشق می‌گردد.
مولانا طبیب همه علت‌ها و داروی جمیع بیماری‌های درونی و روانی بشر که از شهوت و غضب و نخوت و ناموس تولید می‌شود را همین عشق می‌داند و مقصود عشق حقیقی است نه مجازی. صورت پرستی را بت‌پرستی می‌داند. درباره عقل نیز همه جا حد و مرز عقل و برهان فلسفی را محدود و معلوم می‌کند و معتقد است که عقول و افهام عادی بشر به کنه افکار و دریافت‌های عارفان و مردان کامل نمی‌رسد نیز عقل انسانی دارای مراتب تو در توی پنهانی است که اگر در وادی سیر و سلوک و عرفان وارد شوند کم کم آن پرده‌ها برداشته می‌شود و به مقام شهود و کشف عوالم غیب می‌رسند.
مولوی می‌گوید عقل بحثی برای درک حقایق اشیاء کافی نیست و عقول و فهم بشر که اسیر اصطلاحات و محفوظات فنون بحث و پای بند عالم حس و محسوس است به ماورای عالم حس نمی‌رسد. برای طی مدارج ارتقاء روحانی و معارج کمال نفسانی که ماورای عقل عادی باشد نارساست.
مقدمه
مسئله روح ، عقل ، نفس ، عشق در نزد اندیشمندان در طول تاریخ تفکر بشر به به انحاء مختلف بحث شده است برخی برای روح گستره وسیع تری قائل شده و عقل و نفس را درارتباط با آن معنا نموده اند برخی عقل و نفس را مرادف یکدیگر و برخی نیز ازنفس به عنوان روح حیوانی بشر یا نفس اماره یاد نموده اند و از عشق به عنوان جذبه روحانی و واسطه اتصال معنوی انسان با خداوند یاد شده که افلاطون از آن به عنوان خیر و زیبایی و اصل همه مثل نام برده است که عالم بر اساس آن ایجاد شده در بینش عارفانه نیز از عشق به عنوان عامل پیدایش جهان واشرافین نیز از عشق نورالانوار به نورانیت و ظهور در تکوین نظام آفرینش نام برده اند .قداستی که دو عامل عشق و عقل در طول تاریخ تفکر بشر در تکوین و تبیین نظام آفرینش و تکامل روحی بشر داشته است حتی در آثارشاعران بزرگ نیز چشمگیر است. هماهنگی واژه های وجود و کمال و وجود و خیر نیز کمال و عشق در آثار فلاسفه بزرگ و متصوفه و عرفا نمایانگر این مفهوم است که هیچ فلسفه‌ای بی‌تاثیر از تصوف و عرفان و هیچ تصوفی بیگانه با فلسفه و کلام نمی‌تواند باشد زیرا اصل و اساس هر چیزی از هستی و وجود مایه گرفته است وجود افاضه کمال و هر کمالی خیری و زیبایی است از خالق مطلق که سر سلسله هستی و وجود است البته از دیدگاه مولوی هستی همان صورت و معنا همان عدم است و خدا و معنا وجود دارند و در برابر خداوند همه موجودات عدم‌هایی هستند.
ما عدم‌هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما
ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم
مثنوی (1/3-602)
ارتباط و همنشینی عشق و عقل نیز نقش مهمی در بیشتر متون صوفیانه ایفا می‌کند هر چند انتقادات مولوی راجع به عقل از نگاه عشق را باید از بافت کل تعالیمش که در آنها عقل نقش عمده و مثبتی دارد استخراج کرد زیرا عقل تمهید و مقدمه‌ای ضروری برای عشق، و هدایت آدمی به آستانه الهی است

هیچ نظری موجود نیست: